ABN Bahá'í News

هفت وادی از آثار حضرت بهاءالله

ABN Bahá'í News :

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

الحمد للّه الّذی اظهر الوجود من العدم و رقم علی لوح الانسان من اسرار القدم و علّمه من البيان ما لا يعلم و جعله کتابا مبيناً لمن آمن و استسلم و اشهد خلق کلّ شیءٍ فی هذا الزّمان المظلم الصّيلم و انطقه فی قطب البقاء علی اللّحن البديع فی الهيکل المکرّم ليشهد الکلّ فی نفسه بنفسه فی مقام تجلّی ربّه بانّه لا اله الّا هو و ليصل الکلّ بذلک الی ذروة الحقائق حتّی لا يشاهد احد شيئاً الّا و قد يری اللّه فيه.

و اصلّی و اسلّم علی اوّل بحر تشعّب من بحر الهويّة و اوّل صبح لاح عن افق الاحديّة و اوّل شمس اشرقت فی سماء الازليّة و اوّل نار اوقدت من مصباح القدميّة فی مشکوة الواحديّة الّذی کان احمد فی ملکوت العالين و محمّداً فی ملأ المقرّبين و محموداً فی جبروت المخلصين «و ايّاً ما تدعوا فله الاسماء الحسنی» فی قلوب العارفين و علی آله و صحبه تسليماً کثيراً دائماً ابداً. و بعد قد سمعت ما غنّت ورقاء العرفان علی افنان سدرة فؤادک و عرفت ما غرّدت حمامة الايقان علی اغصان شجرة قلبک کانّی وجدت روائح الطّيّب من قميص حبّک و ادرکت تمام لقائک فی ملاحظة کتابک و لمّا بلغت اشاراتک فی فنائک فی اللّه و بقائک به و حبّک احبّاء اللّه و مظاهر اسمائه و مطالع صفاته لذا اذکر لک اشارات قدسيّة شعشعانيّة من مراتب الجلال لتجذبک الی ساحة القدس و القرب و الجمال و توصلک الی مقام لا تری فی الوجود الّا طلعة حضرة محبوبک و لن تری الخلق الّا کيوم لم يکن احد مذکوراً و هی ما غنّ بلبل الاحديّة فی الرّياض الغوثيّه قوله “و تظهر علی لوح قلبک رقوم لطائف اسرار “اتّقوا اللّه يعلّمکم اللّه” و يتذکّر طائر روحک حظائر القدم و يطير فی فضاء “فاسلکی سبل ربّک ذللاً” بجناح الشّوق و تجتنی من اثمار الانس فی بساتين “کلی من کلّ الثّمرات” انتهی. و عمری يا حبيب لو تذوق هذه الثّمرات من خضر هذه السّنبلات الّتی نبتت فی اراضی المعرفة عند تجلّی انوار الذّات فی مرايا الاسماء و الصّفات ليأخذ الشّوق زمام الصّبر و الاصطبارعن کفّک و يهتزّ روحک من بوارق الانوار و تجذبک من الوطن التّرابيّ الی الوطن الاصليّ الالهيّ فی قطب المعانی و تصعدک الی مقام تطير فی الهواء کما تمشی علی التّراب و ترکض علی الماء کما ترکض علی الارض فهنيئاً لی و لک و لمن سما الی سماء العرفان و صبا قلبه بما هبّ علی رياض سرّه صبا الايقان من سبأِ الرّحمن و السّلام علی من اتّبع الهدی.

و بعد مراتب سير سالکان را از مسکن خاکی بوطن الهی هفت رتبه معيّن نمودهاند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کردهاند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننمايد و اين اسفار را طی نکند ببحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بيمثال نچشد. اوّل وادی طلب است. مرکب اين وادی صبر است و مسافر در اين سفر بی صبر بجائی نرسد و بمقصود واصل نشود و بايد هر گز افسردهنگردد اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود. زيرا مجاهدين کعبۀ «فينا» ببشارت «لنهدينّهم سبلنا» مسرورند و کمر خدمت در طلب بغايت محکم بستهاند و در هر آن از مکان غفلت بامکان طلب سفر کنند هيچ بندی ايشان را منع ننمايد و هيچ پندی سدّ نکند. و شرط است اين عباد را که دل را که منبع خزينۀ الهيّه است از هر نقشی پاک کنند و از تقليد که از اثر آباء و اجداد است اعراض نمايند و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کنند. و طالب در اين سفر بمقامی رسد که همۀ موجودات را در طلب دوست سر گشته بيند چه يعقوبها بيند که در طلب يوسف آواره ماندهاند عالمی حبيب بيند که در طلب محبوب دوانند و جهانی عاشق ملاحظه کند که در پی معشوق روان و در هر آنی امری مشاهده کند و در هر ساعتی بر سرّی مطّلع گردد زيرا که دل از هر دو جهان برداشته و عزم کعبۀ جانان نموده و در هر قدمی اعانت غيبی او را شامل شود و جوش طلبش زياده گردد. طلب را بايد از مجنون عشق اندازه گرفت. حکايت کنند که روزی مجنون را ديدند خاک می بيخت و اشک ميريخت. گفتند چه ميکنی؟ گفت ليلی را ميجويم. گفتند وای بر تو ليلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی؟ گفت همه جا درطلبش ميکوشم شايد در جائی بجويم. بلی در تراب ربّ الارباب جستن اگر چه نزد عاقل قبيح است لکن بر کمال جدّ و طلب دليل است «من طلب شيئاً و جدّ وجد» طالب صادق جز وصال مطلوب چيزی نجويد و حبيب را جز وصال محبوب مقصودی نباشد. و اين طلب طالب را حاصل نشود مگر بنثار آنچه هست يعنی آنچه ديده و شنيده و فهميده همه را بنفی «لا» منفی سازد تا بشهرستان جان که مدينۀ «الّا» است واصل شود. همّتی بايد تا در طلبش کوشيم و جهدی بايد تا از شهد وصلش نوشيم اگر از اين جام نوش کنيم عالمی فراموش کنيم. و سالک در اين سفر بر هر خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد از هر وجهی طلب جمال دوست کند و در هر ديار طلب يار نمايد با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نمايد که شايد در سری سرّ محبوب بيند و يا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند. و اگر در اين سفر باعانت باری از يار بی نشان نشان يافت و بوی يوسف گمگشته از بشير احديّه شنيد فوراً بوادی عشق قدم گذارد و از نار عشق بگدازد. در اين شهر آسمان جذب بلند شود و آفتاب جهانتاب شوق طالع گردد و نارعشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن عقل بکلّی بسوخت. در اين وقت سالک از خود و از غير خود بيخبر است نه جهل و علم داند و نه شکّ و يقين نه صبح هدايت شناسد و نه شام ضلالت از کفر و ايمان هر دو در گريز و سمّ قاتلش دلپذير اينست که عطّار گفته:

«کفر کافر را و دين ديندار را
ذرّه دردت دل عطّار را»

مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در پای دوست اندازد. ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی. و عاشق را از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از دريا خشکش يابی.

«نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ
نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا»

عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد. پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی.

«نکند عشق نفس زنده قبول
نکند باز موش مرده شکار»

عشق در هر آنی عالمی بسوزد و در هر ديار که علم بر افرازد ويران سازد در مملکتش هستی را وجودی نه و در سلطنتش عاقلانرا مقرّی نه نهنگ عشق اديب عقل را ببلعد و لبيب دانش بشگرد هفت دريا بياشامد وعطش قلبش نيفسرد و هل من مزيد گويد از خويش بيگانه شود و ازهر چه در عالم است کناره گيرد.

«با دو عالم عشق را بيگانگی
اندر او هفتاد و دو ديوانگی»

صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوبترست. پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح برای ادراک مراتب سيّد «لو لا ک» لطيف و پاکيزه گردد.

«نار عشقی بر فروز و جمله هستي ها بسوز
پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار»

و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد و از ظلمت ضلالت هوی بنور هدايت تقوی راجع گردد و چشم بصيرتش باز شود و با حبيب خود براز مشغول گردد در حقيقت و نياز بگشايد و ابواب مجاز در بندد. در اين رتبه قضا را رضا دهد و جنگ را صلح بيند و در فنا معانی بقا درک نمايد و بچشم سَر و سرّ در آفاق ايجاد و انفس عباد اسرار معاد بيند و حکمت صمدانی را بقلب روحانی در مظاهر نا متناهی الهی سير فرمايد در بحر قطره بيند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند.

«دل هر ذرّه ای که بشکافی
آفتـــابيش در ميـان بينی»

و سالک در اين وادی در آفرينش حقّ ببينش مطلق مخالف و مغاير نبيند و در هر آن «ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت فارجع البصرهل تری من فطور» گويد در ظلم عدل بيند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علمها مستور بيند و در علمها صد هزار حکمتها آشکار و هويدا ادراک نمايد و قفس تن و هوی بشکند و بنفس اهل بقا انس گيرد بنردبانهای معنوی صعود نمايد و بسماء معانی بشتابد در فُلک «سنريهم آياتنا فی الآفاق وفی انفسهم» ساکن شود و بر بحر «حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ» ساير گردد و اگر ظلمی بيند صبر نمايد و اگر قهر بيند مهر آرد. حکايت کنند عاشقی سالها در هجر معشوقش جان ميباخت و در آتش فراقش ميگداخت از غلبۀ عشق صدرش از صبر خالی ماند و جسمش از روح بيزاری جست و زندگی در فراقرا از نفاق ميشمرد و از آفاق بغايت در احتراق بود چه روزها که از هجرش راحت نجسته و بسا شبها که از دردش نخفته از ضعف بدن چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده بيک شربه وصلش هزار جان رايگان ميداد و ميسّر نميشد طبيبان از علاجش در ماندند و مؤانسان از انسش دوری جستند بلی مريض عشق را طبيب چاره نداند مگر عنايت حبيب دستش گيرد. باری عاقبت شجر رجايش ثمر يأس بخشيد و نار اميدش بيفسرد تا آنکه شبی از جان بيزار شد و از خانه ببازار رفت ناگاه او را عسسی تعاقب نمود او از پيش تازان و عسس از پی دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار برآن بيقرار بستند و آن فقير از دل ميناليد و باطراف ميدويد و با خود ميگفت اين عسس عزرائيل من است که باين تعجيل در طلب من است و يا شدّاد بلادست که در کين عباد است. آن خستۀ تير عشق بپا دوان بود و بدل نالان تا بديوار باغی رسيد و بهزار زحمت و محنت بالای ديوار رفت ديواری بغايت بلند ديد از جان گذشت و خود را در باغ انداخت ديد معشوقش در دست چراغی دارد و تفحّص انگشتری مينمايد که از او گم شده بود. چون آن عاشق دلداده معشوق دل برده را ديد آهی بر کشيد و دست بدعا بر داشت که ای خدا اين عسس را عزّت ده و دولت بخش و باقی دار که اين عسس جبرئيل بود که دليل اين عليل گشت يا اسرافيل بود که حيات بخش اين ذليل شد. و آنچه گفت فی الحقيقه درست بود زيرا ملاحظه شد که اين ظلم منکَر عسس چقدر عدلها در سر داشت و چه رحمتها در پرده پنهان نموده بود بيک قهر تشنۀ صحرای عشق را ببحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را بنور وصال روشن فرمود بعيدی را ببستان قرب جای داد و عليلی را بطبيب قلب راه نمود. حال آن عاشق اگر آخر بين بود در اوّل بر عسس رحمت مينمود و دعايش ميگفت و آن ظلم را عدل ميديد چون از آخر محجوب بود در اوّل ناله آغاز نمود و بشکايت زبان گشود. و لکن مسافران حديقۀ عرفان چون آخر را در اوّل بينند لهذا در جنگ صلح و در قهر آشتی ملاحظه کنند و اين رتبۀ اهل اين وادی است و اهل واديهای فوق اين وادی اوّل و آخر را يک بينند بلکه نه اوّل بينند نه آخر لا اوّل و لا آخر بينند بلکه اهل مدينه بقا که در روضه خضرا ساکنند لا اوّل و لا آخر هم نبينند از اوّلها در گريزند و بآخرها در ستيز زيرا که عوالم اسما را طی نمودهاند و از عوالم صفات چون برق در گذشته اند چنانچه ميفرمايد «کمال التّوحيد نفی الصّفات عنه» و در ظلّ ذات مسکن گرفتهاند. اينست که خواجه عبداللّه قدّس اللّه تعالی سرّه العزيز در اين مقام نکته دقيقی و کلمه بليغی در معنی «اهدنا الصّراط المستقيم» فرمودهاند و آن اينست که «بنمای بما راه راست يعنی بمحبّت ذات خود مشرّف دار تا از التفات بخود و غير تو آزاد گشته بتمامی گرفتار تو گرديم جز تو ندانيم جز تو نبينيم و جز تو نينديشيم» بلکه از اين مقام هم بالا روند چنانچه ميفرمايد «المحبّة حجاب بين المحبّ و المحبوب» بيش از اين گفتن مرا دستور نيست در اين وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای سير و سلوک خاموش گشت.

«وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب تو بی پر مپر»

اگر اهل راز و نيازی بپرهای همّت اوليا پرواز کن تا اسرار دوست بينی و بانوار محبوب رسی انّا للّه و انّا اليه راجعون. و سالک بعد از سير وادی معرفت که آخر مقام تحديد است باوّل مقام توحيد واصل شود و از کأس تجريد بنوشد و در مظاهر تفريد سير نمايد. در اين مقام حجاب کثرت بر درد و از عوالم شهوت بر پرد و در سماء وحدت عروج نمايد بگوش الهی بشنود و بچشم ربّانی اسرار صنع صمدانی بيند بخلوتخانۀ دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست حقّ از جيب مطلق بر آرد و اسرار قدرت ظاهر نمايد وصف و اسم و رسم از خود نبيند وصف خود را در وصف حقّ بيند و اسم حقّ را در اسم خود ملاحظه نمايد همۀ آوازها از شه داند و جميع نغمات را از او شنود بر کرسيّ «قل کلّ من عند اللّه» جالس شود وبر بساط «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» راحت گيرد و در اشياء بنظر توحيد مشاهده کند و اشراق تجلّی شمس الهی را از مشرق هويّت بر همۀ ممکنات يکسان بيند و انوار توحيد را بر جميع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند. و معلوم آنجناب بوده که جميع اختلافات عوالم کون که در مراتب سلوک سالک مشاهده ميکند از نظر خود سالک است مثالی در اين مقام ذکر ميشود تا اين معنی تمام معلوم گردد. ملاحظه در شمس ظاهری فرمائيد که بر همۀ موجودات و ممکنات بيک اشراق تجلّی مينمايد و افاضۀ نور بامر سلطان ظهور بر همۀ اشياء ميفرمايد و ليکن در هر محلّ باقتضای استعداد آن محلّ ظاهر ميشود و اعطای فيض ميکند مثل اينکه در مرآت بقرصها و هيأتها جلوه مينمايد و اين بواسطۀ لطافت خود مرآت است و در بلور نار احداث ميکند و در ساير اشياء همان اثر تجلّی ظاهر است نه قرص و بآن اثر هر شیء را بامر مؤثّر باستعداد او تربيت ميکند چنانچه مشاهده ميکنيد و همچنين الوان هم باقتضای محلّ ظاهر ميشود مثل اينکه در زجاجۀ زرد تجلّی زرد و در سفيد تجلّی سفيد و در سرخ تجلّی سرخ ملاحظه ميشود. پس اين اختلافات از محلّ است نه از اشراق ضياء و اگر محلّ مانع داشته باشد مثل جدار و سقف آن محلّ بالمرّه از تجلّی شمس محروم ماند و آفتاب بر آن نتابد. اين است که بعضی از نفوس ضعيفه چون اراضی معرفت را بجدار نفس و هوی و حجاب غفلت و عمی حايل نمودهاند لهذا از اشراق شمس معانی و اسرار محبوب لايزالی محجوب ماندهاند و از جواهر حکمت دين مبين سيّد المرسلين دور ماندهاند و از حرم جمال محروم شدند و از کعبۀ جلال مهجور اينست رتبۀ اهل زمان. و اگر بلبلی از گِل نفس بر خيزد و بر شاخسار گُل قلب جای گيرد و بنغمات حجازی و آوازهای خوش عراقی اسرار الهی ذکر نمايد که حرفی از آن جميع جسدهای مرده ا حيات تازه جديد بخشد و روح قدسی بر عظام رميمه ممکنات مبذول ارد هزار چنگال حسد و منقار بغض بينی که قصد او نمايند و با تمام جدّ در لاکش کوشند بلی جُعَل را بوی خوش ناخوش آيد و مزکوم را رايحه يّب ثمر ندهد اينست که برای ارشاد عوام گفته اند

«دفع کن از مغز و از بينی زکام
تا که ريح اللّه در آيد در مشام»

باری اختلاف محلّ واضح و مبرهن شد و امّا نظر سالک وقتی در محلّ محدود است يعنی در زجاجات سير مينمايد اينست که زرد و سرخ سفيد بيند باين جهت است که جدال بين عباد برپا شده و عالم ا غبار تيره از انفس محدوده فرا گرفته و بعضی نظر باشراق ضوء دارند برخی از خمر وحدت نوشيدهاند جز شمس چيزی نبينند. پس بسبب ير اين سه مقام مختلف فهم سالکين و بيان ايشان مختلف ميشود ين است که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و ميشود زيرا که بعضی در رتبه وحيد واقفند و از آن عالم سخن گويند و برخی در عوالم تحديد قائمند و بعراتب نفس و برخی بالمرّه محتجبند. اينست که جهّال عصر که از پرتو جمال نصيب نبردهاند ببعضی مقال تکلّم مينمايند و در هر عصر و زمان بر اهل لجّه توحيد وارد ميآورند آنچه را که خود بآن لايق و سزاوارند «و لو يؤاخذ اللّه النّاس بما کسبوا ما ترک علی ظَهرها من دابّةٍ و لکن يؤخّرهم الی اجل مسمّی». ای برادر من قلب لطيف بمنزله آئينه است آن را بصيقل حبّ و انقطاع از ما سوی اللّه پاک کن تا آفتاب حقيقی در آن جلوه نمايد و صبح ازلی طالع شود معنی «لا يسعنی ارضی و لا سمائی و لکن يسعنی قلب عبدی المؤمن» را آشکار و هويدا بينی و جان در دست گيری و بهزار حسرت نثار يار تازه نمائی. و چون انوار تجلّی سلطان احديّه بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جميع اعضاء و ارکان ظاهر ميشود آن وقت سرّ حديث مشهور سر از حجاب ديجور بر آرد «لازال العبد يتقرّب اليّ بالنّوافل حتّی احببته فاذا احببته کنتُ سمعه الّذی يسمع به» الخ زيرا که صاحب بيت در بيت خود تجلّی نموده و ارکان بيت همه از نور او روشن و منوّر شده وفعل و اثر نور از منير است اينست که همه باو حرکت نمايند و بارادۀ او قيام کنند و اينست آن چشمه ای که مقرّبين از آن می نوشند چنانچه ميفرمايد «عينا يشرب بها المقرّبون». و ديگر آنکه مباد در اين بيانات رايحه حلول و يا تنزّلات عوالم حقّ در مراتب خلق رود و بر آنجناب شبهه شود زيرا که بذاته مقدّس است از صعود و نزول و از دخول و خروج لم يزل از صفات خلق غنی بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنه او راه نيافته نفسی کلّ عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کلّ اوليا در ادراک ذاتش حيران منزّه است از ادراک هر مدرکی و متعالی است از عرفان هر عارفی السّبيل مسدود و الطّلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته اينست که عاشقان روی جانان گفتهاند «يا من دلّ علی ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته» عدم صرف کجا تواند در ميدان قِدم اسب دواند و سايه فانی کجا بخورشيد باقی رسد حبيب لولاک «ما عرفناک» فرموده و محبوب او ادنی «ما بلغناک» گفته. بلی اين ذکرها که در مراتب عرفان ذکر ميشود معرفت تجلّيات آن شمس حقيقت است که در مرايا تجلّی ميفرمايد و تجلّی آن نور در قلوب هست و لکن بحجبات نفسانيّه و شئونات عرضيّه محجوبست چون شمع زير فانوس حديد چون فانوس مرتفع شد نور شمع ظاهر گردد و همچنين چون خرق حجبات افکيّه از وجه قلب نمائی انوار احديّه طالع شود. پس معلوم شد که ازبرای تجلّيات هم دخول و خروج نيست تا چه رسد بآن جوهر وجود و سرّ مقصود. ای برادر من در اين مراتب از روی تحقيق سير نما نه از روی تقليد و سالک را دور باش کلمات منع نکند و هيمنۀ اشارت سدّ ننمايد.

«پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق
سدّ سکندر نه مانع است و نه حائل»

اسرار بسيار و اغيار بيشمار سرّ محبوب را دفترها کفايت نکند و باين الواح اتمام نيابد با اينکه حرفی بيش نيست و رمزی بيش نه «العلم نقطةٌ کثّره الجاهلون» و از همين مقام اختلافات عوالم را هم ملاحظه کن. اگر چه عوالم الهی نا متناهی است و لکن بعضی چهار رتبه ذکر نمودهاند عالم زمان و آن آنست که از برای او اوّل و آخر باشد و عالم دهر يعنی اوّل داشته باشد و آخرش پديد نباشد و عالم سرمد که اوّلی ملاحظه نشود و آخرش مفهوم شود و عالم ازل که نه اوّلی مشاهده شود و نه آخری. اگر چه در اين بيانات اختلاف بسيار است اگر تفصيل ذکر شود کسالت افزايد چنانچه بعضی عالم سرمد را بی ابتدا و انتها گفتهاند و عالم ازل را غيب منيع لا يدرک ذکر نمودهاند و بعضی عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت گفتهاند و سفرهای سبيل عشق را چهار شمرده اند من الخلق الی الحقّ و من الحقّ الی الخلق و من الخلق الی الخلق و من الحقّ الی الحقّ و همچنين بسيار بيانات از عرفا و حکمای قبل هست که بنده متعرّض نشدم و دوست ندارم که اذکار قبل بسيار اظهار شود زيرا که اقوال غير را ذکر نمودن دليل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی و لکن اينقدر هم که ذکر شد بواسطۀ عادت ناس است و تأسّی باصحاب و علاوه بر اين درين رساله اين بيانات نگنجد و عدم اقبال بذکر اقوال ايشان نه از غرور است بل بواسطه ظهور حکمت و تجلّی موهبت است

«گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست»

و الّا اين بنده خود را در ساحت يکی از احبّای خدا معدوم ميدانم و مفقود می شمرم تا چه رسد در بساط اوليا فسبحان ربّی الاعلی. و از اينها گذشته مقصود ذکر مراتب سالکين است نه بيان اقوال عارفين اگر چه مثال مختصری در اول و آخر عالم نسبی و اضافی زده شد مجدّد مثالی ديگر ذکر ميشود تا تمام معانی در قميص مثالی ظاهر شود.

مثلاً آنجناب در خود ملاحظه فرمايند که نسبت به پسر خود اوّلند و نسبت بپدر خود آخر و در ظاهر حکايت از ظاهر قدرت ميکنيد در عوالم صنع الهی و در باطن بر اسرار باطن که وديعۀ الهيّه است در شما پس صدق اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت باين معنی که ذکر شد بر شما می کند تا در اين چهار رتبه که بشما عنايت شد چهار رتبه الهيّه را ادراک فرمائيد تا بلبل قلب بر جميع شاخسارهای گل وجود از غيب و شهود ندا کند بانّه هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن. و اين ذکرها در مراتب عوالم نسبت ذکر ميشود و الّا آن رجالی که بقدمی عالم نسبت و تقييد را طی نمودهاند و بر بساط خوش تجريد ساکن شدهاند و در عالمهای اطلاق و امر خيمه بر افراختهاند جميع اين نسبتها را بناری سوختهاند و همه اين الفاظ را بنمی محو نمودهاند و در يمّ روح شناوری مينمايند و در هوای قدس نور سير ميکنند ديگر الفاظ در اين رتبه کجا وجود دارد تا اوّل يا آخر يا غير اينها معلوم شود و مذکور آيد در اين مقام اوّل نفس آخر و آخر نفسِ اوّل است.

«آتشی از عشق جانان بر فروز
سر بسر فکر و عبادت را بسوز»

ايدوست من در خود ملاحظه فرما که اگر پدر نميشدی و پسر نديده بودی اين الفاظ هم نشنيده بودی پس حال همه را فراموش کن تا در مصطبه توحيد نزد اديب عشق بيآموزی و از «انّا» به «راجعون» رجعت کنی و از باطن مجازی بمقام حقيقی خود واصل گردی و در ظلّ شجره دانش ساکن شوی. ای عزيز نفس را فقير نما تا در عرصۀ بلند غنا وارد شوی و جسد را ذليل کن تا از شريعه عزّت بياشامی و بجميع معانی اشعار که سؤال فرمودی برسی. پس معلوم شد که اين مراتب بسته بسير سالک است و در هر مدينه عالمی بيند و در هر وادی بچشمه ای رسد و در هر صحرا نغمه ای شنود ولی شاهباز هوای معنوی را شهنازهای بديع روحانی در دل است و مرغ عراقی را آوازهای خوش حجازی در سر و لکن مستور بوده و مستور خواهد بود.

«گر بگويم عقلها بر هم زند
ور نويسم بس قلمها بشکند»

Source : ABN Bahá'í News

For more details, followed ABN Bahá'í News Facebook Page

https://www.facebook.com/ABN.BahaiWorldNews/

اكتب ايميلك هنا Enter your email address:

Delivered by FeedBurner

To get a copy of this article or to contact the administration of the site .. Write to the editorial department on this email abnnews.net@outlook.com We are specialized in the field of journalism and media .. This site is one of the publications of an independent European media institution with dozens of versions of the media read and audio-visual .. We offer the news and the abstract truth, as a team working one aim to serve the human world, away from appearing and polishing. نحن متخصصون في المجال الصحفي والاعلامي .. وهذا الموقع هو أحد اصدارات مؤسسة اعلامية أوروبية مستقلة لها عشرات الاصدارات من وسائل الاعلام المقروءة والسمعية والبصرية .. ونقدم الخبر والحقيقة مجردة من الأهواء الشخصية كفريق عمل واحد هدفه خدمة العالم الانساني بعيدا عن الظهور والتلميع.

Leave a Reply

Your email address will not be published.

error: Content is protected !!